کسی که اندیشه اش را به کار اندازد، به پاسخ خود می رسد . [امام علی علیه السلام]

و ساعت بی عقربه همچنان می شمارد ...... عبور سوزان خاطره ها را
خانه | ارتباط مدیریت |بازدید امروز:3بازدید دیروز:2تعداد کل بازدید:10970

Amir.O :: 86/2/22::  1:53 عصر

به نقل از شریف نیوز

آرواند آبراهامیان تحلیلگر برجسته مسائل ایران در گفت و گویی با «بابک آذین»، روزنامه نگار، اظهار داشت: «نومحافظه کاران آمریکایی قصد و توان حمله به ایران را ندارند و تلاش می‌کنند مدل انقلاب نارنجی اوکراین را در ایران پیاده کنند.»
به گزارش سرویس بین‌الملل «شریف نیوز»، پروفسور ارواند آبراهامیان از پژوهشگران برجسته ایرانی در خارج از کشور و استاد ممتاز تاریخ خاورمیانه و جهان دپارتمان تاریخ باروک کالج و مرکز مطالعات تکمیلی سیتی یونیورسیتی نیویورک است. وی استاد سابق دانشگاه های آکسفورد، پرینستون و نیویورک و دارای سابقه طولانی تدریس و تحقیق در رشته تاریخ می باشد.
آبراهامیان مولف کتابهای متعددی در زمینه تاریخ معاصر کشورمان و از جمله «ایران بین دو انقلاب»، «خمینیسم» و «اختراع محور شیطانی» است. وی در حال حاضر روی دو کتاب کودتای سیا در ایران و تاریخ مدرن ایران کار می‌کنند.
پروفسور آبراهامیان اخیرا در سازماندهی انتشار نامه سرگشاده‌ای به مردم آمریکا با هدف روشنگری افکار عمومی در مخالفت با مداخلهء آمریکا در ایران شرکت فعال داشت.
آبراهامیان در این گفت‌وگو همچنین به مسائلی همچون طرح خاورمیانه بزرگ و طرح‌های خاورمیانه‌ای نومحافظه‌کاران پرداخته است.وی همچنین تولید انرژی هسته‌ای را یک پرستیژ ملی برای ایرانیان دانسته و گفته که ایران از سیاست تولید انرژی هسته‌ای دست برنخواهد داشت.

متن کامل این گفت و گو در ادامه می‌آید.

 

 

1) لطفا در ابتدا تحلیل خود را از برنامه های کلیدی و عملکرد دولت جورج بوش در عرصه جهانی توضیح دهید. آیا معتقد هستید که هدف نو محافظه کاران در هیئت حاکمه آمریکا اشاعه دمکراسی و مبارزه با تروریسم است و یا اینکه آنها به دنبال اهداف دیگری هستند؟ آیا این اهداف می توانند هم جهت و در راستای منافع مردم کشورهای جهان سوم باشند؟
* به نظر من از نظر تاریخی می توان دید که همه کشورها در خصوص سیاستهای خارجی خود دلایل مثبتی را برای آنچه که می کنند عنوان می دارند و معمولا دلایل حقیقی تر و پر آسیب تر عنوان نمی شود. در نتیجه در قرن نوزدهم استعمارگری یعنی اروپاییان به بهانه آزادی خواهی و یا ملغی کردن بردگی و یا آزاد کردن زنان به افریقا و آسیا رفتند. ولی ما می توانیم از دیدگاه تاریخی به آن اتفاقات نگاه کرده و بگوییم که آنچه می خواستند توسعه قدرتشان در این مناطق بوده . در نتیجه آنچه معمولا به عنوان علت حقیقی عنوان میشود علت حقیقی نیست. باید بیشتر دقت کرد تا به انگیزه های این سیاستها پی برد.
سیاست خارجی امریکا طی سالیان گذشته کاملا توسعه طلب بوده، این سیاست با گسترش محدوده قدرتش در محدوده امریکای مرکزی و امریکای جنوبی شروع شد. به طوریکه در 1914 عمده قاره امریکا تحت سلطه قدرت امریکا بود. دهه بیست که به نام دوران انزوا نیز شناخته می شود از نظر ساکنین امریکای مرکزی و جنوبی به هیچ وجه منعکس کننده انزواطلبی امریکا تلقی نمیشود.
بعد از جنگ جهانی دوم که قدرتهای ژاپن و آلمان نابود شده اند امریکا فرصت دیگری یافت که قدرت خود را به مناطق دیگر گسترش دهد و اکثر جهان را تحت سلطه خود گیرد. آنچه در واقع مانع این هدف شد وجود نیروی متقابلی به نام شوروی بود و حاصل جنگ سرد شد. بعد از فروپاشی شوروی، امریکا فرصت دوباره ای یافت که آنچه را ما هم اکنون در قرن بیست و یکم میبینم اعمال کند. همه نقاط دنیا در دسترس توسعه طلبی امریکا واقع هستند. خاورمیانه به آن چیزی تبدیل شده است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم امریکای جنوبی و امریکای مرکزی بودند. طبیعتا هیچ سیاستمدار امریکایی نخواهد گفت که آنچه در ایران و عراق می کنند گسترش محدوده قدرت امریکاست . آنها علل بی آزار همچون آزادی خواهی و یا تامین حقوق افراد و غیره را ابراز میکنند. اما می توان به نقاط دیگری از دنیا پرداخت که در آنجا امریکا حمایت از آزادی ها را مطرح نمیکند مثلا در آسیای مرکزی، ازبکستان و قزاقستان که حقیقتا حکومتهای دیکتاتوری دارند. آنچه برای امریکا در آنجاها مهم است، اجازه برقراری پایگاهای نظامی است. و آنچه بر مردم این مناطق می گذرد جلب توجه امریکا را نمی کند. پس هر وقت بگویند که کشور خاصی مثلا حقوق بشر را رعایت نمی کند باید با شک و تردید به موضوع نگاه شود. چرا که حقوق بشر در کشورهای که از سیاستهای امریکا حمایت میکنند مطرح نمی شود. موضوع اصلی این است که ایا این کشورهای خاص دنباله رو سیاستهای امریکا و حامی آنها هستند یا خیر . اگر نیستند از نظر امریکا غیرمردمی بودن موضوعیت پیدا میکند.
2) برنامه موسوم به  «خاور میانه بزرگ» مطرح شده از جانب دولت بوش را با در نظر گرفتن تحولات مربوط به عراق، انتخابات فلسطین، لبنان و سوریه را چگونه ارزیابی می نمایید.
*در منطقه هدف اصلی امریکا تقویت پایگاه قدرت خود می باشد و اینکه بتواند تضمین امنیت اسراییل را بکند و به همکاری متقابل با اسراییل دوام بخشد. البته این به این معنا خواهد بود که فلسطینی ها باید به راه حلی تن دهند که به نوعی شکست تلقی می شود از آنجا که اسراییل موجودیت دولت مستقل و موفق فلسطین را نمی پسندد. اسراییل حاضر به باز پس دادن مناطق اشغالی مهم در کرانه باختری نمی باشد و مسئله قبولاندن این شکست به فلسطینیها می باشد. یعنی چگونه فلسطینی ها باید از برخی مناطق خود در اینجا و آنجا از مواضع خود در کرانه باختری و نوار غزه چشم بپوشانند. از نظر دولت بوش این فقط با منزوی کردن جنبش فلسطین ممکن میشود تا حدی که با قطع امید از هر موفقیتی آنچه را که امریکا و اسراییل پیشنهاد می کنند بپذیرند. این سیاست کنونی در منطقه است و بخشی از علت حمله به عراق تا کشورهای که از فلسطینی ها حمایت میکردند از میان برداشته شوند. و به ترتیب فلسطینی ها باید انچه را امریکا می گوید قبول کنند. اما من فکر میکنم در این سیاست مردم فلسطین و پویای جنبش فلسطین مورد توجه قرار نگرفته و هر چه برسر عراق ایران یا سوریه بیاید، مردم فلسطین در صحنه باقی می مانند و تقاضای مملکتی پایدار را می خواهند.

3) با در نظر گرفتن مواضع اخیر دولت جورج بوش در مورد ایران و اصرار جمهوری اسلامی بر ادامه برنامه هسته ای، تحولات آینده را در زمینه برخورد آمریکا با رژیم مبنی بر اجازه ورود ایران به سازمان تجارت جهانی در صورت توقف غنی سازی اورانیوم را به چه صورت پیش بینی می نمایید؟ آیا عضویت ایران در این سازمان به نفع منافع ملی کشورمان است؟
*این که امریکا در عوض رفتار مناسب در زمینه اتمی به ایران پیشنهاد عضویت در سازمان تجارت جهانی را مطرح کرده به عقیده من موضوعیت ندارد.
ایران در واقع دو دغدغه دارد. اول اینکه امریکا ضمانت کند که برای سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق نظامی و یا اخلال گری اقدام نخواهد کرد. موضوع دوم این است که تحریمها علیه ایران باید ملغا شوند تا جریان سرمایه های اروپایی و ژاپنی که متوقف مانده است بتواند جاری شود. این دو موضوع برای ایران مهم هستند که البته امریکا هیچ اشاره ای به آنها نکرده است. مسئله اصلی بین ایران و دولت بوش فعالیتهای اتمی ایران نیست چرا که خیلی قبل از مطرح شدن فعالیتهای اتمی با ایران از سر مخالفت برخواسته بودند و از 1979 حرف از براندازی جمهوری اسلامی – حمایت آن از تروریسم و بعد از بحران گروگانگیری در 1980 – دشمنی با امریکا و غیره مکررا مطرح شده است.
شباهت زیادی با موضوع عراق وجود دارد که وقتی حرف از سلاح های کشتار جمعی زده می شد موضوع حقیقتا لزوم برکناری صدام بود.به همین طریق در مورد ایران اگر ایران برنامه اتمی نیز نداشت حرف از براندازی هم چنان باقی می ماند و بالنتیجه معتقدم که ایران و امریکا در مسیر رویارویی غیر قابل اجتناب قرار دارند.
آیا ایران می تواند بعنوان یک نیروی ضد امریکایی در منطقه باقی بماند وامریکا به اهداف تقویت حضور و قدرت خود در منطقه برسد؟ من معتقدم این سیاسی بازی است که برای مصرف عمومی حرف از خطر دستیابی ایران به سلاح اتمی و مسائل امنیتی مطرح میشوند.
حیرت آورتر بود که نومحافظه کاران بعد از عراق سرزده سراغ ایران نرفتند، چون اگر اسناد مورد مطالعه قرار گیرند می بینیم که قویا این موضوع مطرح شده بود که ایران نیز باید اشغال شود. این نظرات طی تسخیر عراق مکررا مطرح شده بود و قابل توجه است که این چنین نشد. این ناشی از عدم تمایل امریکا یا جهت گیری ایران نبود. بلکه بیشتر ناشی از محدودیتهای به وجود آمده برای نیروهای امریکایی است. نیروهای امریکایی تحت فشار هستند و حتی نیروی لازم را برای کنترل اوضاع در خود عراق ندارند. 150000 سرباز برای تامین امنیت عراق کافی نیست و در نتیجه حرف از اشغال کشوری دیگر به لحاظ نظامی منطقی نمی باشد.در دولت (امریکا) محافظه کاران سنتی نیز وجود دارند که طی چند ماه گذشته شنیده های خفیف تری از واشنگتون به گوش می رسانند.
در عین حال میتوان به اسناد نو محافظه کاران در واشنگتون اشاره کرد که مکررا حمله نظامی به ایران را مطرح میکردند و به راه مذاکره که اروپاییان و کالین پاول انتقاد داشتند. ولی ناگهان در اواخر دسامبر 2004 این سیاست ها تغییر کردند و حرف از مذاکره زده می شود واشغال نظامی دیگر مطرح نمی شود این یک تغییر در سیاست گذاری است و اگر چه هنوز حرف از براندازی زده می شود ولی از طریق راههای مرسوم تقویت مخالفت از درون ایران و گفتگو با دانشگاهیان دانشجویان و یا ماموران ضد اطلاعاتی.
پس هدف براندازی جمهوری اسلامی همچنان پا برجاست، ولی از طریق شبه دموکراتیک و نه نظامی. کنار گذاشتن راههای نظامی به علت احترام به قوانین بین المللی نمیباشد. بلکه ناشی از واقعیتهای محدویت توانایی نظامی و مالی در حال حاضر میباشد. وقتی عراق اشغال شد تصور میشد که نفت عراق هزینه نظامی این اشغال و لشکر کشی که اکنون بیشتر از ماهی شش بیلیون دلار است را خواهد پرداخت. پس با این هزینه ها که در محافل بانکی نگرانی هایی را ایجاد کرده اشغال کشوری دیگر به وسعت ایران مسئله عراق را ناچیز می نماید که فشار عظیمی را به منابع مالی و نظامی امریکا وارد خواهد کرد.
به علت این دو نکته است که نو محافظه کاران لحن خود را تغییر داده اند و واقع بینانه تر شده اند. نکته دیگر این است که امریکاییان در عراق با مبارزان سنی روبرو هستند که قابل کنترل نیستند . و بدترین چیز بری آمریکا دامن زدن به مشکلات در مناطق شیعه میباشد. آنها می دانند که ایران از نفوذ قابل توجهی در مناطق شیعه عراق برخوردار است که تاکنون برای ایجاد آرامش و ترویج فعالیتهای سیاسی در چارچوب جدید بکار گرفته می شدند. اگر به ایران حمله نظامی می شد مهره هایی چو مقتدی صدر عراق به مخالفت علیه امریکا تشویق خواهند شد که کابوس عراق را وحشتناک تر خواهد کرد.
در شرایط کنونی مقاومت سنی ها در عراق ناآرامی در مناطق شیعه وضع امریکا را بسیار و خیم تر خواهد کرد و این مهم ترین بازدارنده علیه نو محافظه کاران در برخورد با ایران میباشد.

4) به نظر شما آیا حمله نظامی وسیع و یا محدود آمریکا به ایران محتمل است و در صورت حتی یک حمله نظامی محدود به ایران از جانب آمریکا و یا اسرائیل، تاثیر آنرا بر تحولات سیاسی درون کشورمان را چگونه ارزیابی می نمایید؟
*من فکر میکنم که دولت ایران از آن به عنوان یک فرصت مطلوب برای مقابله با هر گونه مخالفت و یا اعتراضی استفاده خواهد کرد. در واقع اگر امریکا دست به مداخله نظامی بزند ، بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی در داخل از اعتراض خودداری خواهند کرد.
بارها و بارها دیده ایم که در شرایط مداخله نظامی قدرت خارجی عموما مردم باز هم به حمایت دولت خود هر چند هم که با آن مخالفت باشند می پردازند. به هر حال دولت خود را به یک نیروی خارجی استعماری ترجیح میدهند. پس برای اصول گرایان محافظه کار در ایران حمله نظامی به نوعی مفید است و آنها از این فرصت استفاده خواهند کرد تا موقعیت خود را مستحکمتر کنند. ولی همان طوری که قبلا نیز گفته شد امکان حمله نظامی در حال حاضر مطرح نیست. اگر این سوال را در ماه دسامبر گذشته کرده بودید می گفتم که امریکا مشغول آماده شدن برای حمله نظامی میباشد و محافظه کاران سیاست خود را در اوسط دسامبر تغییر دادند و حرف از حمله نظامی به ایران دیگر مطرح نیست. هدف براندازی نهایتا پابرجاست و راه های شبه دموکراتیک برای تضعیف جمهوری اسلامی مطرح است.
5) در صورت عدم امکان حمله نظامی به ایران در راستای تغیر رژیم، دولت بوش چه راهبردهای دیگری را می تواند در نظر داشته باشد؟  آیا آمریکا و رژیم حاکم در انتها میتوانند به توافقی که به شکلی به حفظ نظام منتهی شود برسند؟
خوب، من یک راه حل واقعی بین ایران و ایالات متحده نمی بینم، چون من فکر می کنم که سیاست حداقلی امریکا این است که ایران تضمین کامل بدهد که برنامه ای برای تسلیحات اتمی نخواهند داشت و تنها راهی که ایران می تواند این تضمین مطلق را، بدون چون و چرا، بدهد این است که تمامی برنامه های اتمی خود، شامل انچه که هم اکنون برای تولید انرژی و برای اهداف مسالمت امیزدارد،را متوقف کند. این سیاست اعلام شده ای است. من فکر می کنم از طرف ایران این مسیله پرستیژ ملی است. دولت ایران هرگز قبول نخواهد کرد که برنامه اتمی خود را بطور کامل متوقف کند. بنابراین فکر نمی کنم که توافقی صورت بگیرد و سیاست امریکا مبنی بر تغییر رژیم در ایران ادامه خواهد داشت و تاکتیکهای ان با انچه که برای برخورد با مصدق اتخاذ شد، فرقی نخواهد داشت. ایزوله کردن سیاسی و اقتصادی، فشارهای اقتصادی، ممانعت از سرمایه گداریهای خارجی، ایجاد فشارهای مالی، انها در واقع نمی توانند از فروش نفت ممانعت کنند، زیرا این کار بازار جهانی نفت را دچار هرج و مرج می کند اما سعی خواهند کرد تولید و سهم بازار نفت ایران را محدود کنند و سرانجام سعی خواهند کرد افکار عمومی مردم ایران را به منظور به وجود اوردن شرایط مشابهی مانند آنچه که در گرجستان و اوکراین گذشت و تغییر رژیم از داخل به پشتیبانی از خود جلب کنند.
دیدگاهی را که غالبا از واشنگتن ابراز می شود که ایران شرایطی چندان متفاوت با گرجستان و اوکراین ندارد و همانگونه از تحولات داخلی که در انجا به وقوع پیوست، که در واقع امریکا ان را ازخارج هدایت می کرد، قابل اجراست. انچه انها درک نمی کنند این است که ایران تاریخ متفاوتی نسبت به ان کشورها دارد. و در این مورد شرایط چندان مشابه نیست. در ان کشورها که در ان شاهد قیامهای مردمی بودیم، در واقع در تمام ان کشورها، روسیه به عنوان دشمن خارجی اصلی شناخته شده بود. روسیه نیروی اصلی امپریالیستی است. ایالات متحده بعنوان متحد جنبش مردمی علیه روسیه شناخته شده است. از نظر تاریخی در ایران این غرب بخصوص بریتانیا و ایالات متحده است که بعنوان دشمنان اصلی شناخته شده اند. البته روسیه حضور داشته است ولی هیچ کس رژیم اکنون ایران را بعنوان عروسک خیمه شب بازی پوتین نشناخته است که در آن صورت آنها می توانستند به امریکا به عنوان نجات گر خارجی که به آنها در برابر روسهای خطاکار کمک میکند نگاه کنند. و البته با این تاریخ حمایت امریکا از شاه، امریکا بسیار بیشتر بعنوان تهدید خارجی علیه جنبش مردمی مطرح است تا دوست این جنبش.
6) با در نظر گرفتن نقش آمریکا در تحولات سالیان اخیر در کشورهایی مانند افغانستان، عراق، گرجستان و اوکراین تحلیل شما در مورد توجیه برخی از نیروهای اپوزیسون که دخالت مستقیم آمریکا در ایران می تواند منجر به حرکتهای وسیع اعتراضی علیه رژیم شود چیست؟
* من فکر میکنم به علت نقشی که ایالات متحده در تاریخ گذشته ایران بازی کرده است برای نیروهای آوانگارد تصور کمک امریکا مشکل باشد. بنابراین هرگونه حضور ایالات متحده می تواند نتیجه معکوس داشته باشد. زیرا که این امر نیروهای آوانگارد را وادار میکند از کارهایی که امریکا از انها می خواهد انجام دهند اجتناب کنند. به این تربیب در برابر وارد شدن امریکا و تعیین چهارچوب برای دمکراسی و جنبش دمکراتیک توسظ امریکا، دمکراتهای واقعی باید ترجیح بدهند که فاصله خود را با امریکا حفظ کنند تا مورد سو ظن همکاری با امریکا قرار نگیرند. من فکر نمی کنم که اتحاد بین نیروهای دمکراتیک در ایران و امریکا در همکاری با هم برای تغییر رژیم امکان پذیر باشد.  بخصوص اگر توجه کنیم که نو محافظه کاران برای چه تلاش می کنند. اول اینکه آنها در شرایط فعلی از دمکراسی در ایران صحبت می کنند. پرونده آنها در دفاع از دمکراسی در ایران چندان خوب نیست. اشخاصی چون لدین که در زمینه تغییر رژبم در ایران بسیار فعال است یک نو محافظه کار است. او در واقع از شاه حمایت می کرد و یکی از انتقادات اصلی او به کارتر و دمکراتها این بود که آنها پشتیبانی را که شاه لازم داشت به او ندادند. در ان زمان در واقع انتقاد او به کارتر این بود که او بیش از حد به مسایل حقوق بشر حساسیت نشان می دهد. بنابراین مشکل می توان باور کرد که این افراد در واقع نگران دمکراسی در ایران هستند. آنها نه فقط از شاه پشتیبانی کردند بلکه از مجاهدین(منافقین) هم پشتیبانی کردند. این نظر که مجاهدین(منافقین) برای ایران دمکراسی به ارمغان می اورند، بسیار دور از واقعیت به نظر میرسد. فاکتور دیگری که راه به روزنامه ها باز کرده است، اینکه این نو محافظه کاران در واقع با گروههایی در ایران همکاری میکنند که بیشتر علاقه به تجزیه ایران به مناطق ملی دارند. این در واقع پدیده جدیدی در سیاست امریکا است. امریکا بطور سنتی از حاکمیت ایران حمایت کرده است. در گذشته در واقع کشورهای دیگری همچون روسیه بوده اند که سعی در شکستن ایران به قسمتهای کوچکتری داشته اند. ولی در 15 سال گذشته این نو محافظه کاران بوده اند که در همکاری نزدیک با کارگردانان واشنگتن ، اشکارا دم از وجود اقلیتهای عمده ای چون عربها، بلوچها و کردها و اینکه این اقلیتها احتیاج دارند که استقلال داشته باشند می زنند. البته کشوری به نام ایران وجود خارجی نخواهد داشت اگر قسمت های مختلف ایران حق حاکمیت مستقل خود را داشته باشند. بنابراین همه ایرانی ها باید با دقت بیشتری نگاه کنند و ببینند که نو محافظه کاران چه میکنند.

7) نقش انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه آینده، در فعل و انفعالات میان جمهوری اسلامی و آمریکا چیست؟
* انتخابات در ایران تا حدی می نواند بر دولت ایران اثر داشته باشد، ولی من فکر می کنم در رابطه ایران و امریکا ان نیروی اصلی که اثر تعیین کننده دارد و جهت گیری را تعیین میکند ایالات متحده است. و البته مردم ایران تاثیر بسیار کمی بر دولت نو محافظه کاران امریکا دارند. آنچه که آنها می گویند و یا می کنند تاثیر بسیار ناچیزی بر نو محافظه کاران در واشنگتن دارد. بنابر این من فکر می کنم تا انجا که به مردم ایران مربوط میشود نقش عمده ای در بحران افزایش یابنده در روابط بین ایران و امریکا بازی نمی کنند. ولی بهترین چیزی که می تواند اتقاق بیافتد محدودیت قدرت نو محافظه کاران آمریکایی است که محدود کننده عمل انهاست. بنابر این بهترین متحد مردم ایران صدای خود آنان است که می تواند قدرت عمل امریکا را محدود سازد.
8) در سالهای اخیر رابطه بین آمریکا و اروپا دچار تنش ها و تضاد هایی بوده است، به نظر شما این رابطه به چه شکلی تحول خواهد یافت و آیا شما ایجاد یک جهان چند قطبی را لازم و یا محتمل میدانید؟ آیا کشورهای جهان سوم می توانند از وجود این تضاد ها به نفع خود بهره برداری کنند؟
*باید گفت آمریکا در حال حاضر تنها ابرقدرت جهان است. مخصوصا وقتی که صحبت از قدرت نظامی می کنیم و یا اینکه حتی صحبت از قدرت سیاسی میشود. در مقابل باید از اروپا فقط به عنوان قدرت اقتصادی یاد کنیم در ضمن این را باید افزود که اروپا توان تبدیل شدن از یک قدرت تنها اقتصادی به یک قدرت اقتصادی- نظامی را ندارد. بنابراین تنها تاثیری که اروپا می تواند روی آمریکا بگذارد و شیوه عمل آنرا محدود کند از طریق اعمال حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل خواهد بود. در واقع ما شاهد اعمال همین روش در مورد عراق بودیم که اتفاقا موفقیت آمیز بود و البته در مورد ایران روشی پیش گرفته شد که واشنگتن را  از اقدام نظامی علیه ایران منصرف کند. باید این نکته را متذکر شوم که عدم اقدام نظامی علیه ایران نه بواسطه مخالفت اروپا به عنوان یک قدرت بلکه بیشتر ناشی از ضعف نظامی است در عرصه عملیات زمینی.
9) با در نظر گرفتن رابطه تنگاتنگ اقتصادی ما بین چین و آمریکا و مخصوصا رشد توان اقتصادی و نظامی چین، سیاست و استراتژی آمریکا در مورد این کشور ودر مجموع منطقه خاوردور را چگونه ارزیابی می نمایید؟

*زمانی که دولت بوش در سال ۲۰۰۰ وارد کاخ سفید شد درواقع چین به عنوان مهمترین رقیب آمریکا به شمار می رفت و آن به این علت بود که چین به یک قدرت عمده اقتصادی بدل شده بود، قدرتی که زیر نفوذ آمریکا قرار نداشت. بنابراین تا بروز جنگ سرد جدیدی مابین چین و آمریکا پیش می رفتیم. اگر بخاطر داشته باشید در آن دوران ما حتی شاهد ماجراهایی بین آنها بودیم که حتی منجر به صف کشی نظامی بین دو کشور شد. به هر صورت شرایط با پیش آمدن رویداد 11 سپتامبر دچار چرخش شد و خاورمیانه به جای چین محور سیاست خارجی قرار گرفت. البته این به این معنا نیست که نئوکنسرواتیوها چین را فراموش کرده اند، بلکه آنها به این نتیجه رسیده اند که با توجه به بحران و مشکلاتی که در خاورمیانه با آن روبرو هستند امکان بازگشایی جبهه ای دیگر را ندارند، بنابراین نوع برخوردشان را با چین تغییر داده اند. مبادلات اقتصادی با چین نیز بواسطه در جریان افتادن سرمایه مالی چینی در آمریکا دنبال شده است.
این نکته را باید افزود که علیرغم مبادلات وسیع تجاری و حجم بالای واردات کالا از چین، نگاه درازمدت و استراتژیک نئوکنسرواتیوها در واشنگتن به چین، از بستر اصلی ترین رقیب آنان در آینده می باشد و  بر این اساس است که استراتژی آنها ادامه پروژه جنگ ستارگان و گسترش نظامی گری می باشد تا در صورت لزوم علیه دشمن استرااتژیک از آنها بتوانند استفاده کنند. البته در چشم انداز کوتاه هم این رقابتها ادامه خواهد داشت ولی به علت قراردادهای اقتصادی وسیع تعدیل خواهد شد.
فاکتور دیگری که در این روابط تأثیر گذار میباشد برتری اقتصادی یکی بر دیگری است، این برتری طرف مقابل را در موضع ضعف قرار خواهد داد، بنابراین اگر ما شاهد به هم خوردن وضعیت متعادل چین چه از نظر ایجاد بحران های اجتماعی به علت از بین رفتن تعادل اقتصادی بین اقشار مختلف اجتماعی و یا شاهد پایان دوران جادویی شکوفایی اقتصادی باشیم علیرغم تاثیر بسیار مخرب این شرایط بروی اقتصاد امریکا و باصطلاح درامیختگی اقتصادی امریکا و چین سوءاستفاده آمریکا از این شرایط را بدون شک بدنبال خواهد داشت.
10) با توجه به خطرات ناشی از عملکرد یک جانبه سیاست خارجی دولت بوش مبتنی بر سیاست جنگ های دائم و پیشگیرانه و جنگ با تروریسم چگونه میتوان در عرصه بین اللملی وزنه تعادلی ایجاد نمود که بتواند در شکل دهی سیاست خارجی آمریکا موثر واقع گردد؟
* مهمترین نیروی بازدارنده قدرت آمریکا واقعیتهاست. واقعیت این است که آمریکا دارای قدرت نامحدود نمی باشد. ما در واقع شاهد محدودیتها و بروز ضعف در توان اقتصادی و نظامی آمریکا هستیم، دیدن همین واقعیت ها خود عامل بازدارنده ای است. البته افکار عمومی مردم آمریکا هر چقدر آگاهتر باشد به همان میزان فشار بر روی دولت برای عدم اجرای سیاستهای توسعه گرایانه آن بیشتر خواهد شد. هر چقدر مردم بهتر بتوانند تشخیص دهند که با یک دلار اضافه شدن به بودجه توسعه گری نظامی در واقع از بودجه برنامه های خدمات اجتماعی و یا آموزشی آنان کاسته میشود همان قدر کار برای بالاتر بردن آن دشوارتر خواهد شد. نه تنها افکار عمومی آمریکا بلکه افکار عمومی جهان بسیار تعیین کننده است. باید برای مردم جهان روشن ساخت که واقعأ چه عواملی و به چه دلایلی علیرغم مخالفت وسیع جهانی آن فاجعه رادر عراق ایجاد کردند. توضیح این موارد و مواردی از این دست به مردم اروپا، آمریکا و کانادا مقاومتی را سبب خواهد شد که عملا مانع اجرای سیاستهای توسعه طلبانه و جنگ طلبانه بیمارگونه واشنگتن در جهان خواهد شد.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ
::تعداد کل بازدیدها::

10970

::آشنایی بیشتر::
::لوگوی من::
و ساعت بی عقربه همچنان می شمارد  ......  عبور سوزان خاطره ها را
::لینک دوستان::
::آرشیو::
::اشتراک::